شمع مگر نه خود من است؟
ميان من و شمع پيوندهاي ويژه و پنهاني نيز هست، نخستين شعري که سروده ام «شمع» بوده است.
منتهي شمع زندان.
نوعي خود من است مگر نه اينکه شمع مجموعه حروف اول اسامي من است؟!
به جلوه هاي زيباي شعله شمع چشم دوختم ، زبانه آبي رنگ آن را که گويي هزاران حرف تازه با من داشت مي نگريستم و مي شنودم.
مي سوخت ، مي گداخت و در برابرم ذوب مي شد و هيچ نمي گفت اما سراپا گفتن بود. کسي نمي داند و نمي تواند بداند که شمع در چشم من چه تصويري داشت.
براي فهم هر چيزي تشبيه ، کمک بزرگي است اما من چگونه مي توانم آنچه را در شمع مي ديدم تشبيه کنم؟
با چه تشبيه کنم؟
اين شمع مگر نه خود من است ؟ کارش چيست؟
سوختن ، افروختن ، گريستن ، گداختن و دم بر نياوردن ، ايستادن و ذوب شدن و روشني از سوزش خويش به محفل کوران بخشيدن.
آه که چه شباهتي است ميان من و شمع !
اين مگر نه خود من است ؟ اين مگر نه همچون من زندگي مي کند؟
من دارم خودم را در برابرم مي بينم ! اين است معني تجربه از خويش و چه تجربه معجزه آسا و شگفتي !
اين خودم است ، حتي اسمش هم اسم خودم است !
به قول منوچهري :
من ترا مانم به عينه ، تو مرا ماني درست
هر دو جانسوزيم ، اما دوستدار انجمن
«دکتر علي شريعتي»