|
شمع مگر نه خود من است؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 12:22 توسط fef |
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 11:42 توسط fef |
تقدیم به همه زنان زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است دکتر علی شریعتی + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 17:13 توسط fef |
دیوار حوصله ام + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 14:6 توسط fef |
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز.آنچنانكه قلبم را سخت به درد آورد آرزو كردم ای كاش هم اكنون همچون مسیح بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد یا لا اقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.اما...نه.من نه خوبی عیسی را داشتم نه بدی قارون را.من یك متوسط بیچاره بودم و ناچار محكوم كه پس از آن نیزباشم و زندگیكنم نه.باشم و زنده بمانم و در این وادی حیرت پر هول و بیهودگی سرشار.گم باشم و همچون دانه ای كه شور و شوق های روییدن در درونش خاموش میمیرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد.در برزخ شوم اینپیدای زشت و آن نا پیدای زیبا.خورد گردم.كه این سر گذشت دردناك و سرنوشت بی حاصل ما است.در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی كه... زندگی نام دارد. دكتر علی شریعتی + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 13:48 توسط fef |
كاش هميشه كودك مي ماندم و تنها نگرانيم قهر كردن عروسكم بود.... وكاش جدايي ها و فاصله ها به اندازه گريه كودكانه كوتاه بود.... كاش زندگي مثل بازي با عروسكها شيرين بود.... كاش ترس و تنهايي به اندازه حبس شدن در اتاق به خاطر يك شيطنت كودكانه بود.... كاش هميشه كودك مي ماندم!!!!! + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 17:44 توسط fef |
و گرسنگی من همان سیری من است و آب در تشنگی من جریان دارد و در هوشیاری من مستیهاست و عروسیهاست در فغان و شکوه ی من و دیدارهاست در غربت تنهائیم و پنهانی من عین ظهور و ظهور من همه ستر و حجاب است چه بسیار که از غمها شکوه می کنم و قلبم بدان غمها بر خود می بالد چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد و دوست در کنارم نشسته است و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم و آن چیز در حلقه ی نگین من است گاه شب تاریک دشمنانم را ( که همان راهزنان حواسند) در پرده ی ظلمت می پوشاند تا من پرده ی رویاهای خویش را بگسترم و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد خلیل جبران + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 17:35 توسط fef |
شاهزده کوچلو چی می خوای روی زمین جای تو نیست اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست آفتاب غروبی نداریم روزهای خوبی نداریم واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود یه وقت مثه ماها نشی خسته ،کلافه ،نیمه جون تو حسرت یه تیکه ابر دیدن یه رنگین کمون اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم کی گفته اینجا بمونی؟ پاشو برو به آسمون همون جا پیش گل سرخ تو خونه خودت بمون شاهزده کوچلو چی می خوای روی زمین جای تو نیست اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست آفتاب غروبی نداریم روزهای خوبی نداریم واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 0:31 توسط fef |
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟ مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!..... لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 1:48 توسط fef |
يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او پر ز ليلا شد دل پر آه او گفت يا رب از چه خوارم کرده اي بر صليب عشق دارم کرده اي جام ليلا را به دستم داده اي وندر اين بازي شکستم داده اي نشتر عشقش به جانم مي زني دردم از ليلاست آنم مي زني خسته ام زين عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو ... من نيستم گفت: اي ديوانه ليلايت منم در رگ پيدا و پنهانت منم سال ها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم صد قمار عشق يک جا باختم کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يک يا ربت غير ليلا برنيامد از لبت روز و شب او را صدا کردي ولي ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمئن بودم به من سرمي زني در حريم خانه ام در مي زني حال اين ليلا که خوارت کرده بود درس عشقش بي قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو ليلا کشته در راهت کنم + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 1:25 توسط fef |
|
| ||||||