تبليغاتX
شعر,موسیقی

شعر,موسیقی

شمع مگر نه خود من است؟

شمع مگر نه خود من است؟

ميان من و شمع پيوندهاي ويژه و پنهاني نيز هست، نخستين شعري که سروده ام «شمع» بوده است.

منتهي شمع زندان.

نوعي خود من است مگر نه اينکه شمع مجموعه حروف اول اسامي من است؟!

به جلوه هاي زيباي شعله شمع چشم دوختم ، زبانه آبي رنگ آن را که گويي هزاران حرف تازه با من داشت مي نگريستم و مي شنودم.

مي سوخت ، مي گداخت و در برابرم ذوب مي شد و هيچ نمي گفت اما سراپا گفتن بود. کسي نمي داند و نمي تواند بداند که شمع در چشم من چه تصويري داشت.

براي فهم هر چيزي تشبيه ، کمک بزرگي است اما من چگونه مي توانم آنچه را در شمع مي ديدم تشبيه کنم؟

با چه تشبيه کنم؟

اين شمع مگر نه خود من است ؟ کارش چيست؟

سوختن ، افروختن ، گريستن ، گداختن و دم بر نياوردن ، ايستادن و ذوب شدن و روشني از سوزش خويش به محفل کوران بخشيدن.

آه که چه شباهتي است ميان من و شمع !

اين مگر نه خود من است ؟ اين مگر نه همچون من زندگي مي کند؟

من دارم خودم را در برابرم مي بينم ! اين است معني تجربه از خويش و چه تجربه معجزه آسا و شگفتي !

اين خودم است ، حتي اسمش هم اسم خودم است !

به قول منوچهري :

من ترا مانم به عينه ، تو مرا ماني درست

هر دو جانسوزيم ، اما دوستدار انجمن

«دکتر علي شريعتي»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:22  توسط fef  | 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:42  توسط fef  | 

زن از دیدگاه دکتر شریعتی

تقدیم به همه زنان

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:13  توسط fef  | 

اینجا سکوت گورستان مرا به ترس انداخته است گریه نمی کنم،باور نکنید!!!

دیوار حوصله ام
ترک برداشته است
و اشک های احتمالی
جایی برای باریدن پیدا نکرده اند
رطوبت پلکهایم
در بوی کافور گورستان خشک می شود
گریه نمی کنم ، باور کنید
تنها غروب مرا به جدایی هایی مبهم فرو می برد
تا جایی که کسی در کنارم معنا پیدا نمی کند
ولم کنید...
اینجا سکوت گورستان
مرا به ترس انداخته است
گریه نمی کنم ، باور نکنید !!!
سکوت گاهی گریه آور است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:6  توسط fef  | 

یک جمله از شریعتی....

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز.آنچنانكه قلبم را سخت به درد آورد آرزو كردم ای كاش هم اكنون همچون مسیح بی درنگ  آسمان از روی زمین برم دارد  یا لا اقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.اما...نه.من نه خوبی عیسی را داشتم نه بدی قارون را.من یك متوسط بیچاره بودم و ناچار محكوم كه پس از آن نیزباشم و زندگیكنم نه.باشم و زنده بمانم و در این وادی حیرت پر هول و بیهودگی سرشار.گم باشم و همچون دانه ای كه شور و شوق های روییدن در درونش خاموش میمیرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد.در برزخ شوم اینپیدای زشت  و آن  نا پیدای زیبا.خورد گردم.كه این سر گذشت دردناك و سرنوشت بی حاصل ما است.در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی كه...

زندگی

 نام دارد.

دكتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:48  توسط fef  | 

كاش؟؟؟

كاش هميشه كودك مي ماندم

و تنها نگرانيم قهر كردن عروسكم بود....

وكاش جدايي ها و فاصله ها

به اندازه گريه كودكانه كوتاه بود....

كاش

زندگي مثل بازي با عروسكها شيرين بود....

كاش ترس و تنهايي

به اندازه حبس شدن در اتاق

به خاطر يك شيطنت كودكانه بود....

كاش

هميشه كودك مي ماندم!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:44  توسط fef  | 

سکوت ترانه ی من است


سکوت من خود سرود و ترانه ی من است

و گرسنگی من همان سیری من است

و آب در تشنگی من جریان دارد

و در هوشیاری من مستیهاست

و عروسیهاست در فغان و شکوه ی من

و دیدارهاست در غربت تنهائیم

و پنهانی من عین ظهور

و ظهور من همه ستر و حجاب است

چه بسیار که از غمها شکوه می کنم

و قلبم بدان غمها بر خود می بالد

چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند

و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد

و دوست در کنارم نشسته است

و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم

و آن چیز در حلقه ی نگین من است

گاه شب تاریک دشمنانم را ( که همان راهزنان حواسند) در پرده ی ظلمت می پوشاند

تا من پرده ی رویاهای خویش را بگسترم

و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد

خلیل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:35  توسط fef  | 

شاهزاده کوچولو....

شاهزده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

یه وقت مثه ماها نشی

خسته ،کلافه ،نیمه جون

تو حسرت یه تیکه ابر

دیدن یه رنگین کمون

اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست

کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم

با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم

کی گفته اینجا بمونی؟

پاشو برو به آسمون

همون جا پیش گل سرخ

تو خونه خودت بمون

شاهزده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0:31  توسط fef  | 

چشم فردا؟؟؟

چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟

مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!.....

لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:48  توسط fef  | 

مرد راه...

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

 بر صليب عشق دارم کرده اي

 جام ليلا را به دستم داده اي

 وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

 دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

 سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

 ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرمي زني

 در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

 درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:25  توسط fef  |